دلتنکی
قصه دلتنكي 1 دلشكسته
اوني كه به مكه ومنا رفته مار رفته واژدها برگشته من نميگم همه اینجور هستند\ ميگم هستندكساني كه براي حاجي شدن به خانه خدا رفته اند امابعد از برگشتن به كلي عوض شده اند در ظاهر مهربانتر اما در خفا ازهمه پست تر. تسبيح به دست كلاه به سر صداي استغفروالله اش ازاخر كوچه شنيده ميشود نماز پنج وقت را جمع وبعد منها ميكند و يك وعده مي خواند. اون كه ديروزدعوا ميكرد مسجد را جلو خانه اش نسازند صداي اذان اذيتش ميكند. حالا حاجي شده اما بيشترحرام خور و دروغكوتر .قسم خوردن را هم چاشني حرف هاش كرده .جاي اينكه كار خيرش زياد شود پيشوند اسمش زياد شده ومثل نقابي به روي صورتش كشيده و شده حاجي فلان. سالي يك بار به حج ميرودچون پول دارد ولي اون فقيري كه با خانم پيرش اسمش رابراي حج مي نويسد بعد ازچند سال نوبتش نمي رسد ودار فاني را وداع مي گويد . پس اي حاجي پولداربه ظاهرمومن اجازه بده تا ديگران هم به حج بروند . همون يكبار بسه سعي كن هر روزه ظلم وستم به ديگران نكني تا مجبور نباشي هرساله بري و از خدا بخواي گناهانت را ببخشد. از خدا بترس و واقعا حاجي باش. بار خدایا انان که به خانه ات امده اند کاری کن که وقت برگشتن واقعا حاجی شده باشند.الهی امین پیامبر اکرم(ص): انکه دعا می کند و انکه امین می گوید در پاداش شریک اند و قاری و مستمع در پاداش شریک اند و دانشمند و دانش اموز در پاداش شریک اند. زن درگوشه اي در كنارخانه خدا نشسته و زار زار مي گريد پسر بچه اي كنار او ايستاده و ازو مي خواهد تا گريه نكند صداي گريه اش از دور به گوش مي رسد چند زن به سوي او مي روند تا علت گريه مداومش را بدانند از زن مي خواهند تا برايشان بگويد چه شده زن ارام مي گيرد پسر بچه را به سراغ كاري مي فرستد زن ميگويدبعد از چندين سال ازدواج صاحب فرزندي نمي شدم شوهرم خيلي دوستم داشت حاضر نبود زن ديگري بگيرد تا صاحب فرزندبشود من پافشاري مي كردم اما او زير بار نمي رفت من دست بردار نبودم خودم رفتم زن براش انتخاب كردم و مجبورش كردم تا راضي شد چند ماه بعدزن حامله شد من و شوهرم خيلي خوشحال شديم وهمه كاربراي راحتي زن انجام ميداديم تا پسري به دنيا اوردومن كلي خوشحال بودم تا اينكه بعد از يك سال حسادت من شروع شدوشروع به اذيت كردن زن كردم اما هر چه خبر براي شوهرم مي برد شوهرم باور نميكرد تا يك روز ظرفي را پر از زغال اتش كردم و دوتادست بچه را در اتش فرو كردم و خودم رفتم به اتاقم صداي ضجه بچه همه جا را بر كرده بودمادرش امد وجيغ ميزد من احساس راحتي ميكردم حالا راحت شده بودم بچه رابه بيمارستان بردند از دو دست براي هميشه معلول شده بود زن به شوهرش ميگويد كارمن بوده اما شوهرم باور نميكندتااينكه زن ازغصه رواني وبستري شدوبس ازچند ماه به رحمت خدا رفت شوهرم هم بعدازان مريض شد ودق كرد واو هم به رحمت خدا رفت حالا من ماندم واين بچه كه ديديد كه با جان ودل دوسش دارم اكه يك لحظه ازم دور باشه ميميرم سخنان زن كه به اينجا رسيدبچه بايك ليوان اب رسيد وگفت مامان بيا اب برات اوردم و زن باز زار زار گريست به نظرشما مقصراصلي اين اتفاقات كيست؟ اگرحكم را بدست شما ميدادندمقصر را مي بخشيديد؟ يك شبي مجنون نمازش را شكست بي وضو در كوچه ليلا نشست عشق ان شب مست مستش كرده بود فارغ از جام الستش كرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او بر زليلا شد دل بر اه او گفت يارب از جه خوارم كرده اي برصليب عشق دارم كرده اي جام ليلا را به دستم داده اي وندر اين بازي شكستم داده اي نيشتر عشقش به جانم ميزني دردم از ليلاست انم مي زني خسته ام زين عشق دل خونم نكن من كه مجنونم تو مجنونم نكن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو.....من نيستم گفت اي ديوانه ليلايت منم در رك پنهان و پيدايت منم سالها با جور ليلا ساختي من كنارت بودم و نشناختي عشق ليلي در دلت انداختم صد قمار عشق يكجا باختم كردمت اواره صحرا نشد گفتم تو عاقل مي شوي اما نشد سوختم در حسرت يك ياربت غير ليلا برنيامد از لبت روزو شب او را صدا كردي ولي ديدم امشب با مني گفتم بلي مطمين بودم به من سر مي زني در حريم خانه ام در مي زني حال اين ليلا كه خوارت كرده بود درس عشقش بيقرارت كرده بود مرد راهش باش تا شاهت كنم صد چو ليلا كشته در راهت كنم هيج گاه كسي را نااميد نكن چون ممكنه اميد تنها چيزي باشه كه اون داره![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


